فاطمه سادات و جدال با بيماري
عزيز مامان هفته پيش بيمار بودي
الهي ماماني بميره و تو رو بيمار نبينه
يك شنبه شب بيماري وجود نازنينتو فرا گرفت تمام شب تب داشتي

و من و بابايي بالاي سرت بيدار بوديم
من كه حسابي نگران شده بودم همش گريه ميكردم و از خدا ميخواستم زودتر خوب بشي
حالت تهوع شديدي هم داشتي و اين مارو حسابي نگران كرده بود و به شدت ترسيده بوديم
همش فكر ميكرديم كه تو چي خوردي كه مسموم شدي
در صورتي كه من هميشه مواظبت هستم كه چيزي از زمين برنداري و بخوري و يا چيز الوده اي تو دهنت نكني
چه شب طولاني و بدي بود اون شب،هيچ وقت براي صبح شدن اين همه انتظار نكشيده بودم
خدايا خدايا وجود اين فرشته هاي كوچولو هيچ وقت بيمار نشه
الهي امين
فردا صبح كه رفتيم دكتر،

خانم دكتر گفت اين يك ويروسه كه اكثر بچه ها بهش گرفتار شدن
ولي جاي نگراني نيست و به زودي ني ني شما خوب ميشه
طي اين مدت كلا به چيزي اشتها نداشتي و اين بيماري و علائمش باعث شده بود حسابي لاغر بشي
الهي شكر الان حالت خوب شده و صحيح و سالم شدي
الان هم به تنهايي راه ميري و خودت ميري تو اتاقت و بازي ميكني
در صورتي كه قبلايا با روروئك راه ميرفتي

و يا فقط چند قدم ميزدي و خسته ميشدي

ولي الان ديگه واسه خودت خانمي شدي
قربون اون پاهاي كوچولوت برم


فاطمه سادات و جدال با بيماري
